قیام بر اساس بصیرت و آگاهی
آیاتی که امام حسین (ع) در راه کربلا تلاوت فرمودند. 1- فرمود: «أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصیرَة» (یوسف/108) آیهی قرآن است. «ٍأَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنی» (یوسف/108) یعنی من بصیرت دارم. میفهمم چه میکنم. اینطور نیست که من رفتم مثلاً حکومت تشکیل بدهم، نشد. باختم شهید شدم. حالا گاهی وقتها یک افرادی یک کاری میکنند، وقتی میگوییم: به چه دلیل؟ میگوید: والله نمیدانم. یا میگوید: آقای من گفته است. نیاکان ما گفتند. آداب و رسوم ما است.
بصیرت، حضرت قاسم یک بچهی سیزده ساله پسر امام حسن مجتبی میگوید: مرگ از عسل شیرینتر است. این نعوذ بالله نعوذ بالله نمیفهمد چه میگوید؟ مگر میشود برای یک بچهی سیزده ساله مرگ از عسل شیرینتر باشد؟ این چیه؟ نعوذ بالله دروغ گفته است؟ مبالغه کرده است. این یک سیاستمدار، متدیّن، عارفی است که میگوید: هستی برای بشر،خوب گوش بدهید! هستی برای بشر آنوقت این بشر دستش در دست یزید باشد. مرگ بر این زندگی! ابر و باد و مه و خورشید و فلک برای بشر، آنوقت خداوند دست بشر را در دست یزید بگذارد. اگر بنا باشد حکومت دست بنیامیه باشد، اصلاً زیر خاک باشیم بهتر است. مرگ از عسل شیرینتر است. این یک تحلیل سیاسی است. «أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصیرَة» میفهمم.
اگر بنا باشد این درآمد همراه با گناه باشد، من نان خالی میخورم و روی گونی زندگی میکنم، این غذا و این قالی ابریشمی را با این گناه نمیخرم. خیلی باید انسان متدیّن باشد، ما گاهی وقتها مثلاً میگوییم: اگر امر به معروف کنیم، نهی از منکر کنیم، مشتریمان از دست ما درمیرود. حالا این را بگذار یک سودی از این ببریم، ولو این خانم هرطور میخواهد باشد، این مرد هرطور میخواهد باشد. ما گاهی وقتها برای فروش یک قرقره، گاهی برای فروش یک آدامس، گاهی برای فروش یک صابون و یک تاید و یک سطل ماست، بدترین منکر در مغازهی ما میشود، ولی میگوییم: اگر به او بگوییم، نان ما قطع میشود. یعنی مثلاً من باید 50 تومان از این سود ببرم، نمیبرم. خیلی وقتها ممکن است انسان تحصیلات عالیه هم داشته باشد، تحصیلات حوزوی و دانشگاهی، اما در عین حال ببیند یک خرده رفاهش لق میشود، میگوید: نه رفاهم باشد، هرچه گناه شد، شد! این پسر خوشگلتر است. این را قبولش کنید. این دختر خوشگلتر است. ولو پسر نماز نمیخواند، دختر هم پدرش مشروبات الکی میخورد. عوضش یک خرده خوشگلتر است. این خانه قشنگتر است. ولو خوب این خانه قشنگ است ولی همهی همسایهها تو را میبینند. انگار کنار کوچه زندگی میکنی. حفاظ ندارد. ببینید ما گاهی وقتها یک دختر و پسر زیبا، یک درآمد بیشتر، یک رفاه بیشتر، یک ذره زندگی ما رفاه باشد از رفاه نمیگذریم. ولو صد تا گناه بکنیم. اما این قاسم میگوید که: خدا هستی را برای چه آفرید؟ «خَلَقَ لَکُم»، «سَخَّرَ لَکُمُ»، «مَتاعاً لَکُم» ابر و باد و مه و خورشید و فلک برای بشر است. بشر برای این که راه خدا را برود. اگر حکومت دست بنیامیه باشد که مردم راه خدا را نمیروند. پس مرگ از عسل شیرینتر است. این بصیرت است. بصیرت است.
یک وقت یک کسی جمکران میرود، یا توجه به امام زمان میکند، روی عشق حضرت مهدی. یکوقت چون کارش گیر کرده میگوید: یا صاحبالزمان! یکوقت یک کسی نماز میخواند، روی عشق به خدا، روی معرفت خدا! یکبار هم چون کارش گیر کرده است نماز میخواند. اینها شناختها فرق میکند. «أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصیرَة» فرمود: من میفهمم چه میکنم. وگرنه آدم حاضر باشد خواهرش اسیر شود. علیاصغر روی دستش تکه تکه شود؟ گلویش پاره شود؟ علی اکبرش جلوی چشمش شهید شود. این همه زجر برای چه؟ میگوید: بصیرت دارم. اینطور نیست که رفتیم گیر کردیم چارهای نداشتیم. رفتیم گیر کردیم نیست. دارم به طرفش میروم. اصلاً سختیها را قبول میکنند. باید زیر سم اسب بروم، تا مردم بفهمند که این حکومت بنیامیه حکومت به درد بخوری نیست. باید من تکه تکه شوم تا مردم غیرتشان به جوش بیاید. پسر پیغمبر را کشتند، غیرتشان که به جوش آمد، مرگ بر بنیامیه، مرگ بر بنیامیه شروع شود، کمکم بنیامیه سقوط کند. بعد امام باقر و امام صادق بیایند معارف اسلام را بگویند. بصیرت دارم. میدانم چه میشود.
2- رفعت نام و نشان امام حسین(علیهالسلام)
2- قرآن میفرماید: «وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ» (شرح/4) این برای پیغمبر است. هیچ قبری را 17 بار شخم نزدند. مگر قبر امام حسین! و هیچ قبری به اندازهی قبر امام حسین عاشق ندارد. حتی مکه میآید میگوید: خدایاکربلا قسمت من کن. هرجا میروی کربلا میگوید. با هر آبی که میخوریم. سلام بر حسین! به ما گفتند: 17 رکعت نماز بخوان هر رکعت نماز دو تا سجده دارد. در هر سجده پیشانیات را روی خاک بگذار.و بهترین خاک خاک کربلا است. یعنی حسین فراموش نشود. این خیلی مهم است. لب زدن به هر خاکی حرام است. ولی میگویند: نوزاد که به دنیا آمد، با خاک امام حسین لبش را کام بگیر. یعنی اولین چیزی که به لب نوزاد میمالی خاک امام حسین باشد. در قبرش میگذاری، صورت مرده را روی خاک امام حسین بگذار. در هر شب جمعه السلام علیک یا اباعبدالله! با هر آب خوردنی، با هر نمازی، در هر شب جمعهای، شب قدر برای امیرالمومنین است. زیارت امام حسین! شب عید قربان زیارت امام حسین. شب عید فطر، روز عید فطر، یعنی در هر مراسمی نگاه میکنی، سر و کلهی زیارت پیداست. «وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ»
در کربلا استثنا زیاد بود. اصلاً اگر یک نفر یک کتاب بنویسد، استثناهای کربلا، یعنی هیچ جای کربلا با هیچ جای کرهی زمین نمیخورد. همه چیزش استثنا بود. از روزی که خدا زمین و زمان را خلق کرده است. از روزی که خدا زمین و زمان را خلق کرده است، مهمان داشتیم که دوازده هزار تا نامه برایش بیاید. در عروسیهای ما یک کارت دعوت میآید. آخر 12 هزار نامه برای یک مهمان! یک چنین مهمانی در تاریخ بوده است؟ در طول تاریخ در همهی قراردادها و پیمانها، پیمانی بوده که صبح هجده هزار نفر با مسلم بیعت کنند، غروب یک نفر وفادار نباشد. یعنی اینطور نیست که بگوییم، هفده هزار و نهصد و نود و نه تا از آنها خراب شدند. یکی ته آن ماند. همه چیز امام حسین استثنا است. خدا هم «وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ» عشق امام حسین کم نمیشود. برنج گران شود. روغن گران شود. گوسفند گران شود. هوا سرد شود. هوا گرم شود. نمیدانم هرچه گران شود، مردم از امام حسین کم نمیگذارند. از زن و بچهشان کم میگذارند. از بچهشان کم میگذارند. از امام حسین کم نمیگذارند. اگر مکه خطر دارد، حج واجب نیست. ولی کربلا را میروند با خطرش!
3- امام حسین(علیهالسلام)، پیشگام در قیام و استقامت
آیهی سوم! «َأُمِرْتُ لِأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمینَ» (زمر/12) آیهی قرآن است. پیغمبر میگوید: من مأمور شدم، «أُمِرْتُ» امر شدم، به من امر کردند که اول باشم. امام حسین در کربلا اول علیاکبر را فرستاد، بعد باقی جوانها. گفت: اول بچهی خودم را. قرآن هم همین را میگوید. میگوید: «قُلْ لِأَزْواجِکَ» اول به خانم خودت بگو. «وَ بَناتِکَ» به دخترهایت بگو. بعد میگوید«وَ نِساءِ الْمُؤْمِنین» (احزاب/59) «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الْأَقْرَبینَ» (شعرا/214) اول به فامیلهایت بگو. اول پسر خودت جبهه برود. بعد باقی بچهها!
آیهی چهارم. «فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَک» (هود/112) خدا به پیغمبرش در قرآن میگوید که: «فَاسْتَقِمْ» استقامت کن. بعد هم استقامت، «کَما أُمِرْتَ» اینطور که مأمور شدهای. آخر گاهی وقتها آدم از روی یکدندگی استقامت میکند. ممکن است یک کمونیست هم سی سال زندان برود. روی حرفش هم مقاومت کند. از حرفش هم عقبگرد، عقبنشینی نکند. فرق است بین کسی که تودهای است، یا کمونیست است زندان برود یا یک مؤمن زندان برود. او روی یکدنده افتاده است. ما داریم، آدم ممکن است بگوید: من قهرم تا بیست سال دیگر هم با تو آشتی نمیکنم. خوب این هم یکدندگی است. 20 سال قهر کرد! اینها یکدندگی است. بین استقامت و یکدندگی فرق است. یکدندگی روی نفس است که مقاومت میکند. استقامت «قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا» یعنی استقامت بر اساس «رَبُّنَا اللَّهُ» اگر بر اساس «رَبُّنَا اللَّهُ» استقامت کردی، ارزش دارد. وگرنه حالا زن از خانهی شوهرش بیرون میرود، میگوید: دیگر خانهات نمیآیم. نه من گفتم: دیگر نمیآیم، باید دیگر نروم! خوب این یکدندگی است. گفتی، دیگر نمیآیم، برگرد. من دیگر با این حرف نمیزنم. نه این حرفها چیست؟ گفت: حرف نمیزنم دومرتبه با او حرف بزن. اگر کسی روی غیظ، روی هوا و نفس، مقاومت کرد، این نباید بگوید: ایشان آدم قاطعی است. ایشان آدم مقاومی است. نخیر باید گفت: لجباز و یکدنده! فرق بین لجبازی و استقامت این است که اگر روی هوا و هوس استقامت کردی، لجبازی است. اگر روی حرف حق استقامت کردی…
ما سر درس مرجعی میرفتیم. آمد سر درس گفت: آنچه دیروز گفته بودم، امروز میخواهم چیز دیگر بگویم. گرچه دیروز این حرف را تأیید میکردم، ولی دیشب فکر کردم، از حرفم برگشتم. ما داریم بعضی از مراجع فتوایشان عوض میشود. فتوایشان عوض میشود. نباید بگویی: نه آقا من رسالهام اینطور شده، مرجع تقلید هستیم. زشت است فتوای من عوض شود. طوری نیست. چه کسی گفته حرف مرد این است که یکی باشد. مرد آن است که وقتی فهمید حرف شانزدهمش درست نبوده، حرف هفدهم بزند. مرد این است که وقتی هفده کلمه گفت، فهمید حرف هفدهمش درست نبوده حرف هجدهم بزند. مرد این است که حرفش یکی باشد یعنی چه؟ مرد این است که حرفش حق باشد. ولو از حرف اولش درس بگیریم. دیگر چه؟
تابلوهای خوبی در کربلا مجسم شد. قرآن یک تابلو دارد میگوید: پیغمبر داشت در نماز جمعه سخنرانی می کرد، ایستاده بود. خطبه میخواند. یک مرتبه یک کاروانی آمد جنس بفروشد. بوق میزدند، شیپور میزدند. طبل میزدند. یک جنسی را آوردند بفروشند. همهی اینهایی که پای منبر نشسته بودند، همه بلند شدند رفتند. فقط دوازده نفر نشستند. این یک قشر است. که پیغمبر و نماز جمعه و خطبهها را رها میکنند میروند مثلاً یک جنس بخرند.
4- وفاداری یاران امام حسین(علیهالسلام)
در کربلا چه بود؟ امام حسین که سرنماز رفت، یک چند نفر جلوی امام حسین ایستادند، گلوله هم خوردند، شهید هم شدند، فقط وقتی امام حسین بالای سرشان آمد، فرمود: وفا کردم؟ فرمود: آری وفا کردی. وفا کردم؟ یعنی چقدر فرق است بین کسی که … اینکه امام حسین فرمود: اصحابی مثل اصحاب خودم ندیدم، این است. اصحاب پیغمبر پیغمبر را رها کردند. آیهاش این است. «وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْها» (جمعه/11) دویدند، رفتند، «وَ تَرَکُوکَ قائِماً» همینطور که داشتی صحبت میکردی، تو را تنهایی رها کردند. پیغمبر را رها کردند، رفتند مثلاً شانهی تخممرغ بخرند. اصحاب امام حسین خیلی عجیب بودند.
تابلوهای خوبی در کربلا است. توحید، جلوهی توحید، امام حسین ساعتهای آخر عمرش یک جمله فرمود. فرمود: «لَا مَعْبُودَ سِوَاکَ» (بحارالانوار/ج81/ص206) خدایا جز تو هیچکس لیاقت پرستش ندارد. معنای لا اله الا الله این است. لا اله الا الله یعنی هیچکس لیاقت پرستش ندارد. عصارهی توحید این است. «لَا مَعْبُودَ سِوَاکَ» خدایا من هستم و تو! این چه جملهای است؟ «رضاً برضاک» این را کجا میگوید؟ میخواهد زیر سم اسب برود، میگوید: راضی هستم. ما الآن متأسفّم، متأسفّم، متأسفّم به یک کسی که مثلاً نفر اول یک اداره هست، میگوییم: آقا دوستان نظرشان این است که شما نفر اول نباش. حالا به هر دلیلی. فلانی از شما یک دو نمره بالاتر است. میگوید: نه اگر نفر اول نیستم، من استعفا میدهم. یعنی از این اتاق میخواهد آن اتاق برود، نماز هم میخواند. مکه هم میرود. مذهبی هم هست. اما یک ذره خواسته باشند، سرهنگیاش را سرگرد کنند، استعفا میدهد. ولی امام حسین میخواهد زیر سم اسب برود. کجا بود؟ روی دوش پیغمبر بود. کجا میخواهد برود؟ میخواهد زیر سم اسب برود. میگوید: راضی هستم. یعنی روی دوش پیغمبر باشم یا زیرسم اسب، هرطور که خدا میخواهد، من همان را میخواهم. اینها کجاست؟ در کدام کشور است؟ در کدام یک از مخ ما این هست؟
به خود بنده بگویند: آقای قرائتی شما لازم نیست تهران باشی. و لازم هم نیست در تلویزیون باشی. شما بیایید بروید در فلان استان، فلان روستا، آنجا برای روستاییها مسئله بگو. حدیث بگو. قرآن بگو. مثلاً من چقدر راضی هستم؟ اصلاً راضی هستم یا نیستم؟ و اگر راضی هستم نق میزنم یا عاشق هستم؟ آخر قرآن میگوید: «فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُون» (نسا/65) به خدا قسم ایمان ندارند. جز وقتی که هروقت تو یک چیزی گفتی، حرف تو را قبول کنند و «وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیما» (نسا/65) نمیگوید: «یُسَلِّمُوا»، «یُسَلِّمُوا تَسْلیما» «تَسْلیما» یعنی عاشقانه باشید. آخر ببینید جنگ کربلا، آگاهانه بود. آگاهانه، بصیرت داشت. عاشقانه بود.
5- عشق امام حسین(علیهالسلام) به شهادت در راه خدا
امام حسین وقتی میخواهد کربلا برود، میگوید: شهادت برای من، مرگ برای من مثل گردنبند در سینهی دختر جوان است. امام حسین دروغ گفت؟ اینها چه نگاهی داشتند؟ چه نگاهی داشتند؟ مرگ و شهادت برای من از گردنبند در سینهی دختر جوان… اینها چه میگویند؟ قرآن میگوید: «وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیما» این «تَسْلیما» پیر درمیآورد. وگرنه ما هم گاهی وقتها میگوییم: دیگر حالا چه میشود کرد؟ دیگر حالا داغ دیدیم دیگر. حالا دیگر خانه خراب شد. ماشین ما تصادف کرد. چه میشود کرد؟ قضا و قدر است. چه میشود کرد؟ ما گاهی وقتها چون چه میشود کرد، تسلیم میشویم. اما میگوید: تسلیم شوند عاشقانه! یعنی مثل اینکه شما میگویی: پذیرایی، بعد میگویی: چه پذیرایی! درجه یک! آقا کتکت زدند؟ چه کتکی! یعنی کتک درجه یک! این تسلیمها یعنی عاشقانه، آگاهانه، عاشقانه، آزادانه، آزادانه!
امام حسین شب عاشورا فرمود: هرکس میخواهد برود. کجا برویم؟به بچههای مسلم گفت: پدرتان شهید شد. حضرت مسلم! بس است! فرمود: بس یعنی چه؟ بس یعنی چه؟ پدر ما شهید شده برای خودش! ما هم میخواهیم تو را یاری کنیم.
در قرآن از افرادی ستایش میکند. میگوید: «وَ یُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَة» (حشر/9) مردان خدا دیگران را بر خودشان ترجیح میدهند، ولو خودشان نیاز دارند. خودش نیاز دارد ولی به دیگران میدهد. بالاترین اوج ایثار این است که… حضرت زهرا و حضرت امیر (صلوات الله علیهما) وقتی دیدند بچهشان مریض شده نذر کردند روزه بگیرند، امام حسن و امام حسین مریض شدند، کوچولو بودند. نذر کردند روزه بگیرند. این کوچولوها الحمدلله خوب شدند، روزه گرفتند. تا رفتند افطار کنند، دیدند کسی در میزند. یک شب یتیم، یک شب مسکین، یک شب اسیر، افطارشان را به آنها دادند. «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعام» (انسان/8) یک سورهی «هَلْ أَتى» (انسان/1) آمد. یک سورهی «هَلْ أَتى» آمد، چقدر از اینها تجلیل کرد. به خاطر اینکه افطارشان را به فقیر دادند. ابالفضل آب را آورد، دم دهانش «فذکر العطش الحسین» آب میخوری، داداشت تشنه است. کل عمر آدم یک دقیقه به درد میخورد. به این عمرهای ما خیلی نگاه نکنید. حالا هشتاد سال، صد سال، ببین در کل عمرت، یک شب بنشینید ببینید در کل عمر کجا شیرینکاری کردیم. کل عمر حر آن یک دقیقهای که برگشت نزد امام حسین، آن یک دقیقه توبهاش مهم است. یوسف اوج کارش همین بود که زلیخا همهی درها را بست گفت: خلوت کنیم. فرمود: معاذ الله! آب را بیاوری و نخوری. اصلاً اصحاب امام حسین چقدر شیرینکاری کردند؟ از صبح تا ظهر چهار ساعت بیشتر نبود. یک خاطره بگویم.
خدا لعنت کند پهلوی را، پدر و پسر را لعنت کند. پدرش چند تا کار مهم کرد. یکی با زور چادرها را برداشت. در مسجدها را بست. عمامهها را برداشت. هرچه آثار مذهب اسلام بود، قلع و قمع کرد. یکی از طلبهها نزد مؤسس حوزهی علمیهی قم رفت. استاد حضرت امام حاج شیخ عبدالکریم حائری (ره) ایشان آمده بود از اراک به قم تا حوزهی علمیه درست کند. یک طلبه رفته گفته: آقا دلت خوش است؟ میدانی چه کسی حاکم است؟ رضاشاه است. نسل آخوند را قطع کرد. تمام عمامهها را برداشت. مسجدها را بست. حجاب را با زور، حتی روضهخوانی که میکردند حق نداشتند علنی باشد. مثلاً در یک کوچه روضهخوانی میکردند، در خانه بسته بود. که پاسبانها بیایند و ببینند در بسته است. این خانه را به آن خانه سوراخ میکردند، آن خانه رابه آن خانه، به یک کوچهی دیگر، که یکوقت آیتالله العظمی خوانساری که در تهران بازار بود، ایشان خواسته بود روضه برود، او را برده بودند خانه به خانه، در یکی از این خانهها رسیده بود از داخل آشپزخانه رد شود، از یک سوراخی روضه برود. که در آشپزخانه نقل شد حالش به هم خورد و افتاد. گفت: من باید روضهی امام حسین را این رقمی بروم؟ خوب رضاشاه بود دیگر. خود ابوی بنده میگفت: وقتی میخواستیم روضه بخوانیم، آخرین خانهی کوچه را انتخاب کرده بودیم، هر بیست متر بیست متر یک نفر گذاشته بودیم که اگر پاسبان رضاشاه آمد، علامت بدهند که پلیس میآید. و بعد میگفت: زمان روضه راتاریک و روشن شروع کردیم تا اول آفتاب روضه تمام شود.
یک کسی به شیخعبدالکریم گفت: آقا دلت خوش است؟ این جمله از شیخ عبدالکریم حائری است. خیلی جملهی قشنگی است. این برای مدیریت خیلی خوب است. برای استقامت، حاج شیخ عبدالکریم گفت: اگر امام حسین یار نمیداشت چه موقع کشته میشد؟ اگر امام حسین یار نمیداشت، صبح عاشورا ساعت 7 کشته میشد. گفت: هنر این یارها چه بود؟ یارها رفتند خودشان را پیشمرگ کردند، بالاخره امام حسین را تا ظهر، نگه داشتند. گفت: هنر اصحاب امام حسین نصف روز بود. آنوقت ما در طول تاریخ 1400 سال باید دائم بگوییم: السلام علیکم یا انصار دین الله! «یَا لَیْتَنِی کُنْتُ مَعَکُم» (زیارت عاشورا) تاریخ باید به اینها بگوید، اینها یک عمر شصت ساله، هفتاد ساله کمتر و بیشتر چهار ساعت هنر داشتند. یعنی کل عمرشان در این چهار ساعت بود. قلهی عمر این چهار ساعت بود. بعد ایشان گفت: بله رضاشاه آمده دین را از بین ببرد، آخر گاهی وقتها میگوییم: خوب امر به معروف کن. آقا چه فایدهای دارد؟حالا امر به معروف هم بکنم در همان کوچه میرود، باز همان کار را میکند. من بگویم: دختر و پسر شما نا محرم هستید، اینطور درست نیست با هم گفتگو میکنید. ممکن است بگویند: آقا اینجا نمیشود در آن کوچه برویم. چه فایده دارد حالا من به او بگویم، در کوچهی کناری میرود. یا مثلاً من در این مجلس بنشینم گناه میکنند، حالا من هم بلند شوم بروم، دوباره مثلاً گناه میشود. اصلاً اگر شما یک دقیقه بتوانی گناه را کم کنی باید یک دقیقه کم کنی. یک جایی است هجده دقیقه گناه میکنند، اگر شما دخالت کنی، هجده دقیقه هفده دقیقه میشود. واجب است. دخالت کنیم ولو یک دقیقه از گناه کم شود. اگر یکجایی گناه کبیره میکنند، شما وارد شوی، به احترام شما گناه کبیره را کنار بگذارند. گناه صغیره میکنند. اینجا واجب است ما وارد شویم، ولو گناه کبیره به گناه صغیره تبدیل شود. اگر شما وارد نشوی گناه علنی میکنند. شما اگر وارد شوی، گناه یواشکی میکنند. مثلاً اگر شما نباشی به هم میزنند. شما که وارد شدی، مینشینند. اما سنجاق دست می گیرد و به بغلدستیاش فرو میکند. یعنی گناه علنی به گناه یواشکی تبدیل میشود. باز میگوید: باید وارد شوی، یعنی ما وظیفهمان این است که حتی اگر یک دقیقه گناه را کم میکنیم.
آقا یک سیلی میآید جوانها را میبرد. اگر بتوانی یک بچهی شیرخوار را از رودخانه بگیری، وظیفهات است. برو بابا سیل آمد همه رفتند. دیگر حالا چه فایده! بابا اگر میتوانی یکی را هم بگیری، باید بگیری. اصحاب امام حسین هنرشان این بود که امام حسین را چهار ساعت نگه داشتند. ما اگر بتوانیم یک ساعت علاوه بر اینکه همه هم این نیست که ما حساب میکنیم. یک زمانی ترکیه دو جلسهی روضه داشت، الآن ترکیه اینقدر روضهخوانی در ایام عاشورا است. در شوروی روضه است. در اندونزی روضه است. عشق امام حسین عجیب است. « وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَک»
6- عفو و گذشت از خطاکار، درس عاشورا
عفو و گذشت در کربلا. شما که عزادار امام حسین هستید، خوب از امام حسین یاد بگیرید، ببخشید! حر آمد گفت: آقامن اول کسی بودم که جلوی شما را گرفتم. میخواهم ببخشی! گفت: تو را بخشیدم. چطور عزادار امام حسین همدیگر را نمیبخشد. با هم قهر هستید. آخر گاهی هیئتها با هیئتها قهر هستند. این هیئت با او قهر است. آن هیئت با او قهر است. در خود هیئتیها مثلاً میبینی، سر اینکه گاو بکشیم یا گوسفند یا شتر، کباب بدهیم یا شلهزرد، یا برنج، یا قیمه، اصلاً این رییس هیئت با مردم قهر است. مردم با رییس هیئت، بابا اصلاً کربلا مرکز عفو بود. امام حسین از قاتل خودش، قاتل خودش را بخشید. از یوسف یاد بگیرید، یوسف به برادرهایش گفت: همین امروز همهی شما را بخشیدم. از پیغمبر یاد بگیریم. وقتی مکه را فتح کرد، فرمود: همهی مردم مکه را بخشیدم. جز سه نفر! یعنی پیغمبر ما یک لحظه یک شهر را می بخشد. حضرت یوسف یک لحظه همهی برادرهایش را میبخشد. امام حسین در کربلا در یک آن حر را میبخشد. آنوقت چرا هیئتیها با هم بد باشند؟
مال مردم، امام حسین وقتی آمد زمینهای کربلا را خرید. گفت: من نمیخواهم خون من در زمین مردم ریخته شود. باید حلال باشد. برویم از زمین برویم. بابا این زمین مردم است. کشت کرده است. اینجا نمیدانم چه چیز است؟ ما گاهی وقتها برای اینکه دستهایمان به هم نخورد، از هرجا شد میرویم. شب عاشورا امام حسین فرمود: هرکس به مردم بدهکار است، راضی نیستم جزء شهدا باشد. بروید طلب مردم را بدهید. پرداخت مال مردم مهمتر از عزاداری و شرکت در اصحاب امام حسین است. کربلا کلمه به کلمهاش، تمام حرکات و کلماتش درس است.
7- گریه بر امام حسین(علیهالسلام)، عامل نجات و سعادت
البته عزاداری خیلی مهم است. یک قطره اشک چشم مثل یک سوییچ ماشین میماند. یک سوییچ ماشین یک ماشین را راه میاندازد. یک کبریت یک شهر را آتش میزند. به شرطی که ماشین سالم باشد و شهر هم بنزینی. اگر ما باقی کارهایمان درست باشد، این اشک چشم مثل یک سوییچ ماشین است. خیلی پرواز میدهد. خدا از همه قبول کند. اول عزادار حضرت مهدی است. و شما در عزاداری با حضرت مهدی (ع) هم نوا میشوید. این نماز ظهر تاسوعا و عاشورا خیلی قشنگ شد. یک عمری ما آخوندها از نماز گفتیم، نتوانستیم نماز را به صحنه بکشیم. ولی عزاداران امام حسین نماز را در خیابان بردند، از ایران به پاکستان و کویت و دبی و اینها منتقل شد. و از پاکستان به آمریکا منتقل شد. وسط خیابان نیویورک شیعیان نماز جماعت خواندند. دانمارکی که کاریکاتور پیغمبر را میکشد و پیغمبر ما را مسخره میکند، چهل هزار تا شیعه وسط خیابان جمع شدند، عزاداری کردند. وجمعی از آنها نماز خواندند. این نماز ظهر عاشورا و تاسوعا خیلی تبلیغ خوبی بود. امام حسین از نماز که نگذشت، از مستحبات هم نگذشت. آقا حالا اذان نگو. نمیشود! حالا اقامه نگو. نمیشود! حالا جماعت نخوان. نمیشود. حالا اول وقت نخوان، نمیشود. یعنی امام حسین نه از نماز نگذشت، از مستحباتش هم نگذشت. برنامههای عزاداری طوری نباشد که نماز صبح قضا شود.ظهر عاشورا و تاسوعا به نماز عنایت داشته باشیم.
یک سلام میکنم، سلام بدهید. هرچه من بلند میگویم شما یواش بگویید.
«السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین و علی علی بنالحسین …» صدای بلندگوها اذیت نکند. در عزاداری خیابانها را ترافیک نکنید. عزاداریها را شبها طول ندهید. عزاداریها همراه با نماز جماعت باشد. اینطور نباشد که ما بیرون مسجد عزاداری بکنیم، پایمان را در مسجد نگذاریم. اگر هم بناست حسینیه باشد، حسینیه رقیب مسجد نباشد. حسینیه و مسجد یا ادغام شود. یا نماز را در مسجد بخوانند عزاداری در حسینیه، اینطور نباشد عدهای اهل حسینیه باشند و مسجد نیایند. عدهای هم اهل مسجد باشند، حسینیه نیایند.
«والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
چند روز قبل از انتخابات دور نخست مجلس نهم بود که حجت الاسلام و المسلمین دکتر مرتضی آقاتهرانی در میان جمع پرشوری از جوانان انقلابی جبهه پایداری حاضر شد. سخنان دلنشین و پرطنین او بر دلها مینشست. آقاتهرانی از ماجراهای مدرسه حقانی گفت و اختلافات آن زمان مدرسه بر سر پایداری و یا اغماض در قبال شریعتی و از خاطرات نگفتهاش با شهید مصطفی ردانی پور. می گفت بحثها همان بحثهای چندین سال پیش است و هر بار امتحان ها تکرار میشود، این سنت الهی است،میگفت پایداری بر اصول را با هیچ چیز عوض نکنید. متن سخنرانی را به نقل از نشریه "اصولگرا" در ادامه می خوانید: ... ما با مرحوم شهید مصطفی ردانی هممحلهای بودیم. آقامصطفی یکسال بعد از بنده طلبه شد. وقتی آقامصطفی به مدرسه حقانی آمد، خیلی زبر و زرنگ و آتشی بود. توی اصفهان معمولاً بعد از نماز توی مساجد جلسه میگذاشت و به بهانه تعلیم قرآن و نهجالبلاغه حرفهای سیاسی هم میزد و به من هم میگفت بیا. من هم یک مقدار تند حرف میزدم. یک بار گفتند شما را میگیرند و فرار کردیم. البته در مدرسه حقانی هر شب فراری بودیم، چون میریختند توی مدرسه و قربة الی الله از دَم تا دُم، همه را میزدند! اینکه میخواستند چه کسی را ببرند، بحث بعدی بود، اما کتک را همه میخوردند، هفتهای یکی دو بار یا نهایتاً دو هفته یک بار مأموران توی مدرسه حقانی میریختند. من تقریباً همه مسافرخانههای قم را بلد بودم، چون هر شب به یک بهانهای میرفتیم آنجا بخوابیم که فردا بتوانیم برویم سر درس، چون میزدند. خدا رحمت کند دوستانی را که بهجای من کتک خوردند! دوران چهار سال مدرسه حقانی خیلی دوران خوبی بود. فتنهها تکرار میشود بعد از چهار سال در مدرسه حقانی اضطرابهایی شبیه به حالا در مدرسه حقانی پیش آمد. اینکه خدای متعال میفرماید فتنهها تکرار میشوند، واقعاً همینطور است. در آن موقع افکار روشنفکرانهای مطرح شده بود. جناب آقای شریعتی نظراتی داشتند، سخنرانیهایشان در حسینیه ارشاد شروع شده بود. آنجا را مرحوم آقای مطهری درست کردند و بعد آرامآرام افتاد دست دکتر شریعتی. کتاب اسلامشناسی ایشان درآمد و بعضی از مباحث زیربنایی اسلام مطرح شد، منتهی درست مطرح نشد و در واقع انکار معاد بود. یک عبارتش را نقل میکنم، دقت کنید. میگوید: «دنیا و آخرت نه اینکه دو مکان جغرافیایی خاص باشد که تا زندهایم دنیا و وقتی مردیم آخرت، نه! بلکه دو بینش است. اگر کار را برای خودت بکنی، دنیاست، اگر برای دیگری بکنی، آخرت». آقای شریعتی نه، هر کسی دیگری هم که بگوید؛ آیا دنیا و آخرت یعنی این؟ این انکار آخرت است و اگر کسی هم چنین چیزی بگوید، مسلمان نیست. گاهی اوقات با هم تعارف میکنیم که آقا! ایشان انقلابی است. انقلابی باشد، اینجا را اشتباه گفته، اشتباهش هم خیلی رک و روان و روشن است. چرا بیخودی بگوییم نه؟ امام گفتند چرا کلمه اعلیحضرت را حذف کردید میدانم بعضی از شماها کار خبرنگاری میکنید. میخواهم نکتهای را بگویم که توجه و دقت داشته باشید. زیاد برایتان پیش میآید. خدا رحمت کند امام «اعلی الله مقامه» را. آقای سیدحمید روحانی میگوید کتاب نهضت امامخمینی را قبل از چاپ بردم خدمت امام، چون درباره ایشان بود و باید قبل از چاپ میدیدند. در آنجا تلگرافی را که امام به شاه زده بودند، نقل کرده و کلمه اعلیحضرت را از اول نامه حذف کرده بودم، چون فکر میکردم چنین لقبی از طرف امام چاپ نشود بهتر است. امام نگاهی انداختند و همینکه به این نامه رسیدند، زیرش خط کشیدند و گفتند:«من نوشته بودم اعلیحضرت. چرا حذف کردی؟!» این حرف مال کِی است؟ بعد از انقلاب که شاه رفته و داغان شده و دیگر نامی از او نمانده و اگر روزگاری حتی با شاه خوب هم بودهایم، حالا باید مخفی کنیم که کسی نفهمد. فرمودند:«در نقل وقایع تاریخی، حبّ و بغض نباید دخالت کند، چون مرا دوست داری این را حذف میکنی؟ من نوشته بودم اعلیحضرت. بیخود حذف کردی! انتقاد داشتی، توی پاورقی مینوشتی یا به خودم میگفتی». حضرت آیتالله مظاهری میخواستند کتابی را چاپ کنند، فرموده بودند فلانی ببینند، بعد چاپ شود. این اولین کتابی بود که من بررسی کردم. تفسیر سوره یاسین بود. ایشان نوشته بودند ستارگان در آسمان اول هستند. من با کمال احترام نوشتم که اینجا اشتباه کردهاند. نص صریح قرآن این است که ماه و سیارات و ستارهها در آسمان دنیا هستند. قرآن میفرماید: «زَیَّنَّا السَّمَاء الدُّنْیَا بِمَصَابِیحَ»(1). آسمان دنیا را با این چراغها روشن کردیم. آیه را هم آوردم و کتاب را خدمتشان بردم و گفتم:«حاجآقا! همهاش خوب است، اما در یک جا یک اشکالی کردهام». نگاه کردند و گفتند: «باریکلا! طوری نیست. نقد بزن، ولی معلوم باشد که مال توست». حضرت امام هم فرمودند: «برای چه حذف کردی؟» خدای متعال وقتی حضرت موسی(ع) را برای هدایت هامان و فرعون فرستاد، فرمود: «فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّیِّنًا»(2): با زبان نرم با او حرف بزنید. «لَّعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَى»، شاید متذکر بشود یا بترسد. این اولین نامه من بود به شاه. از همان اول که نمیشود به او گفت ای مستکبر! ای طغیانگر! اولش باید ادبی و احترامی و بعد هم نصیحتی بکنیم، بلکه انشاءالله جا بیفتد. وقتی یقین کردم آدم درستی نیست و در برابر احکام الهی ایستاد، من هم توی روی او ایستادم. الان در نامه امام کلمه اعلیحضرت اضافه شده است. صدق و صداقت و راستی و انصاف امر بسیار مهمی است. به پورمحمدی گفتم دعوا همان دعوای مدرسه حقانی است من روی نقد مشکل و مسئلهای ندارم، ولی منصفانه نقد کنیم. چیزی را که نمیدانیم، دربارهاش حرف نزنیم، میدانیم؛ همان را بگوییم. آقا! اگر این جوری بگوییم رأی میآورد، خب! بیاورد. ما باید تکلیفمدار باشیم و به وظیفه عمل کنیم. چند وقت پیش در فتنه جلسهای با آقای پورمحمدی داشتم. گفت: «فکر میکنی ریشه همه این قضایا چیست؟» گفتم: «ریشه همهاش دعوای 30، 35 سال پیشِ من و تو در مدرسه حقانی است. هنوز همان دعواهاست». یادم هست در مدرسه حقانی بین طلبهها سر دکتر شریعتی حسابی دعوا شد. یک عده میگفتند انقلابی است و در میان اساتید دانشگاه انقلابیتر از ایشان نداریم. یک عده هم میگفتند باید این اسلامشناسی را نقد کرد. الان هم همین است، فقط شکلش عوض شده. دیروز بنیصدر بود، پریروز یک نفر دیگر. حتی دولت نهم، دولت هشتم، عقبتر بروید، جلوتر بیایید، هر جا را که نگاه کنید فتنههای مختلفی که به وجود آمدند، همینطور است و لحظه به لحظه هم پیچیدهتر میشوند. طبیعی هم هست، چون هر چه آدم امتحانات سختتری را قبول شود، امتحان بعدی سختتر و سئوالات پیچیدهتر میشوند. الان باید معادله یک مجهولی حل کنیم، دفعه بعد معادله دو مجهولی خواهد شد. رهایمان که نمیکنند. آقا مصطفی ردانی پور و میثمی با هم اخراج شدند در آنجا خدا رحمت کند مرحوم آقامصطفی ردانی پور و مرحوم میثمی بودند. بالاخره مدرسه به این نتیجه رسید که شش نفر از این طرفیها و شش نفر از آن طرفیها را که خیلی داغ هستند، بیرون کند و مدرسه محل درس است. وقتی بنا شد بچهها را بیرون کنند تا مدرسه آرام بگیرد، 18 نفر نامه خدمت شهید قدوسی نوشتند که اگر اینها بیرون بروند، ما هم میرویم و شدند 24 نفر. مدرسه هم کوتاه نیامد و اینها بیرون رفتند و خدا حفظ کند آیتالله مصباح را. اینها بیشترشان زیر نظر ایشان درس خواندند تا وقتی که جنگ پیش آمد و آقامصطفی رفت کردستان. طلبه بود، لمعه میخواند و جزو آن 18 نفری بود که امضا کرد که اگر اینها بروند، ما هم میرویم. حرفشان این بود که دارد از روشنفکری حمایت میشود که اشتباه میکند. آقامصطفی همراه این گروه از مدرسه بیرون آمد و بعد هم رفت کردستان، بعد هم فرماندهی یاسوج را بعد از شهید میثمی گرفت و بعد هم رفت جنوب. اولین عملیاتش دارخوین بود. فوقالعاده هم درخشید و در لشکر امام حسین(ع) خیلی جا پیدا کرد. آقا مصطفی طلبه خوشفکری بود که هرگز حاضر نشد با اصول بازی کند طلبه خوشفکری بود که هرگز حاضر نشد با اصول بازی کند. اگر خودتان هم روی اصول لغزیدید، بگویید لغزیدم. اصول را خراب نکنید. با هیچکس نباید روی اصول معامله کرد. در اینجا خیلی خاطره دارم، منتهی زود رد شدم. آقامصطفی «رحمهاللهعلیه» بعد از عملیات محرم خیلی ضربه خورد، چون فرماندهی عملیات درست عمل نکرد و آقامصطفی زخمی شد و برگشت و دید 300 تا از بچههای لشگر امام حسین(ع) شهید شدهاند و این خیلی برایش سخت بود که چرا درایت به خرج داده نشد. استعفانامهاش را نوشت که دیگر نمیخواهم در سپاه باشم و میخواهم به عنوان یک بسیجی عمل کنم. بعد از عملیات محرم آمد قم. در حوزه یک کاری کرد و آن این بود که هر چند وقت یک بار به بهانههای مختلف فرماندهان را برمیداشت میآورد قم به دیدن آقایان علما، از جمله آیتالله بهاءالدینی. بعد از هر عملیاتی دو سه تا اتوبوس فرماندهان و بچههای جبهه را جمع میکرد میآورد دیدن آیتالله بهاءالدینی، آیتالله بهجت و آیتالله مشکینی. هم آقایان متوجه میشدند چی به چی است، چون خبر را از صاحب خبر میشنیدند، هم برای بچهها خوب بود. بین حوزه و جبهه پل زد. بعضی از آقایان نمیتوانستند به جبهه بروند. مثلاً مرحوم آیتالله بهجت در سنی نبودند که بتوانند بروند و آقامصطفی جبهه را میکشاند اینجا. خیلی خوشفکر بود و میفهمید چه کار میکند. هدف داشت. موقعی هم که برمیگشت، به فرماندهان و بقیه میگفت بروند شهرهایشان و زن و بچههایشان را ببینند. ماشینها را خالی برنمیگرداند، بلکه آنها را پر از طلبه میکرد و میبرد جبهه. از پسِ بچهها هم برمیآمد و میرفتند. به شهید بهشتی گفتند که جواب تخریب ها را بدهید بعد از عملیات محرم دیدم خیلی به هم ریخته. به من گفت برویم جبهه. در آنجا جا به جای عملیات را به من نشان داد و گفت علت اینکه میگویم اشتباه شده اینهاست. در راه که میآمدیم، آرامآرام با من بحثش شد. شهید بهشتی به شهادت رسیده بودند و بنیصدر هم حسابی کثافتکاری کرده بود و دیگر همه از بنیصدر و روشنفکرها بدشان میآمد. بچه دانشگاهی و روشنفکری نبود که به شهید بهشتی توهین نکند. حتی در خانوادهها هم همینطور بود. خود شهید بهشتی هم نمیتوانست دفاع کند، چون خدمت امام که میرفتند، امام امر به سکوت کرده بودند. او(بنی صدر) هم دهانش باز بود و توی روزنامه انقلاب اسلامی هر چه دلش میخواست مینوشت و از آن طرف هم مجاهدین خلق دنبالهدار کار بودند. همینطور لحظه به لحظه مرحوم شهید بهشتی کیلومترها میرفت پایین. خیلی خراب شد. کاری هم نمیشد بکنیم. صحبتهای آقا را در آن موقع بخوانید. هیچ ردی از این چیزها در آن نیست، چون امام از آنها خواسته بودند که ساکت باشند و حرف امام به عنوان حرف ولی، برایشان تمام بود. هیچ حرفی نمیزدند. یکی از دوستان میگفت ساعت 12 شب رفتم دفتر مرحوم شهید بهشتی و دیدم دارد کار میکند. گفتم بلند شو!! همه دارند میگویند مرگ بر بهشتی! تو اینجا نشستی و داری کار میکنی؟! آن موقع رئیس دیوان عالی کشور بود. گفت شهید بهشتی سرش را بالا کرد و گفت: «إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا»(3)، خدا خودش از بندهاش دفاع میکند. بگذار به کارم برسم. خیلی مرد بزرگی بود. نه اینکه ما سر داستان شریعتی از مدرسه حقانی آمده بودیم بیرون، نظر مبارک مرحوم شهید بهشتی این بود که شما تند عمل میکنید. یک کمی آرامتر باشید. الان من قبول دارم که ما تند عمل میکنیم. حالا تصور کنید که شهید بهشتی به شهادت رسیده و فردای آن شب هم امام صحبت کردهاند: بسماللهالرحمنالرحیم آنقدر که مظلومیتش مرا آزار داد، شهادتش مرا نیازرد. همه چیز ریخت به هم و در یک لحظه، شهید بهشتی جایگاه خودش را پیدا کرد. «إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا»، دفاع خدا عجیب است. بهشتی رفت بالا. هر کسی که اشتباه کرده بود، به فکر جبران بود، اما جبران نمیشد کرد. ایشان رفت. مصطفی گفت نباید آنقدر تند می رفتیم بعد از عملیات محرم که رفتم جبهه، با آقامصطفی بحث شد. ضمن بحث آقامصطفی گفت آن موقع که مدرسه حقانی میرفتیم، فکر میکنم نباید آنقدر تند میرفتیم. گفتم: «نه، سر مسائل اعتقادی نباید کوتاه آمد. بگذار کارمان را بکنیم. هر کسی هم وظیفهای دارد خودش میداند». در این بحثها بگومگو میکردیم و یکمرتبه دیدیم بحث تند شد. ما رفیق بودیم. توی مدرسه حقانی جوان و طلبه بودیم و سر بحثها ممکن بود کتککاری هم بکنیم. مثل شماها که ممکن است دعوا هم بکنید. البته نمیخواهم بگویم این راهش است، راهش بحث و مناظره و مباحثه است. آن موقع با همدیگر تند شدیم. به راننده گفت بزن کنار. زد کنار و رفت پایین و گفت: «مرتضی! بیا پایین». مرا کشید کنار و گفت: «بیا با هم بحث نکنیم». پرسیدم: «چرا؟» من با مصطفی خیلی محرم بودم. هنوز هم دیدن پدر و مادرش میروم. جواب داد: «اینهایی که محافظ من هستند، از دار و دسته سید مهدی هاشمی هستند. نه من را میخواهند نه تو را. پی بهانه میگردند که یکی از ما را بزنند». دیگر بحث نکردیم. رفتیم جبهه و گشتیم و من برگشتم حوزه. بعد از چندی آقامصطفی شهید شد. من آن موقع مکاسب میخواندم. سر درس مکاسب با یکی از دوستان بحث میکردم، شب خواب مصطفی را دیدم و گفت:«برویم با هم بگردیم؟» پدرم یک موتور استارتی داشتند که موتور خوبی بود. همیشه هم به من موتورشان را میدادند، چون موتورسواریام خوب بود اما احتیاط هم میکردم و یک داداش داشتم که شهید شد ـخدا رحمتش کندـ او از این موتور پرشیها سوار میشد و آقاجان موتور را به او نمیداد. رفقا که میآمدند گاهی میگفتند برویم بگردیم، من موتور پدرم را برمیداشتم. آقامصطفی مثل سابق آمد و گفت موتور را برمیداری برویم بچرخیم؟ مصطفی گفت: جای میثمی خوب است، اما یک درجه از من بالاتر است نشست پشت من و رفتیم، پرسیدم: «مصطفی! آنجا که هستی حالت خوب است؟» میدانستم شهید شده. گفت: «آره». گفتم: «آقارحمت کجاست؟» گفت: «جای او هم خوب است». آقای میثمی و آقامصطفی هممباحثه بودند. من یک سال زودتر رفته بودم و کلاسمان فرق میکرد، اما رفاقتمان توی مدرسه بود. گفت: «آقارحمت خوب است، اما یک درجه از من بالاتر است». از خواب پریدم. آمدم سر درس و به هممباحثهای خودم خوابم را گفتم. گفت: «به خاطر این است که آقامصطفی زن نگرفت، آقارحمت زن داشت!» گفتم: «آقامصطفی زن داشت، خودم برای پاتختیاش از طلبهها پول گرفتم». آقامصطفی عروسی که کرد، شبش کت و شلوار دامادیاش را داد به برادرش، گفت ببر بده دربِ خانه فلان پاسدار، فردا شب عروسیاش است، بپوشد. خیلی بچه عجیبی بود. خدا بیامرزدش. گفت: «شاید به خاطر این است که آقامصطفی معمم نبود، آقارحمت عمامه داشت»! گفتم: «آقامصطفی هم عمامه داشت». گفتم: «باشد حالا!» یک وقتها که آدم میخواهد بحث را ببندد و کوتاه بیاید میگوید باشد. تمام شد، فردا شب دومرتبه آقامصطفی آمد به خوابم و گفت:«دوباره برویم با موتور بگردیم؟» گفتم: «آره». موتور را برداشتیم و دو تایی راه افتادیم گفتم: «مصطفی! دیشب تو را توی خواب دیدم و گفتی آقارحمت یک درجه بالاتر است، ولی نگفتی چرا؟» گفت: «یادت هست از ماشین آمدیم پایین؟» گفتم: «آره». گفت: «من پشیمان شدم، رحمت پشیمان نشد». مزدش را به او دادند، به من ندادند. گفت: «چرا با من بحث نکردی؟» گفتم: «خودت نگذاشتی. گفتی برویم پایین؛ رانندهمان فلان طور است.» گفت: «آره، قول دادی با من بحث کنی، ولی نکردی». دوستان! مبانی فکریتان را درست ببندید. خیلی از اختلافات روبنایی که میبینید، زیربنایش اختلاف است. اختلافات سطحی حل میشوند و طوری نیست. اختلاف سلیقه زود تمام میشود، اما اگر مبنایی باشد، نمیشود. امروز یک جور بروز میکند، فردا یک جور دیگر. خلاصه آخرش میزند بیرون و اینجوری نمیماند. واقعاً درباره مبانی اسلام کار کنید و بدانید که سیاست بخشی و پارهای از دین است، پس باید در آن تمام آداب دین مراعات شود. توی بازار، طرف ربا میخورد، میگوییم آن ملعونِ فلان فلان شده، اما اگر توی سیاست کسی این کار را بکند، هیچی نمیگوییم، درحالی که هیچ فرقی نمیکند. رباخوارِ بازار یا فاحشهی کنار خیابان یا آن کسی که در سیاست یا ریاست، فحشایی مرتکب میشود، به اعتقاد من هیچ فرقی نمیکند، چون هر سه تا دارند حکم خدا را زیر پا میگذارند. امام «رحمهاللهعلیه» میفرماید من اگر زنده بمانم نمیگذارم حتی یکی از احکام خدا زیر پا بماند. همه احکام خدا باید اجرا شوند و پای این قضیه میایستم. این یعنی چه؟ نه فقط در بعد احکام فردی. چه فرقی میکند که نمازم را نخوانم یا با رانتخواری و ویژهخواری به اسم نظام، مجلس و دولت را به انحراف بکشانم و بعد هم هزار جور ادعا کنم؟ چه فرقی بین اینهاست. «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ»(4) که نمیشود بود.پذیرفتی، همه را باید قبول کنی. نپذیرفتی، نپذیر، پاشو برو. بیخود خراب نکن. آیا ما برای سیاستمان باید دستمان را جلوی غربیها دراز کنیم یا نکنیم؟ بعضیها عقیدهشان این است که باید برویم درِ خانه آقای اوباما. نماز هم میخوانند. اول انقلاب مشکل اصلی ملیگراها، نهضت آزادیها و لیبرالها چه بود؟ مسئله جدی این است که یک کسی چه جوری فکر میکند. امروز دوران دست محمدعلی رجایی است، فردا محمود احمدینژاد، پریروز اکبر هاشمی رفسنجانی، اسامی عوض میشوند، اینکه چیزی نیست. میآیند و امتحاناتشان را میدهند یا انشاءالله میروند بهشت یا خدای نکرده گیر میکنند، اما مسئله جدی چیز دیگری است. این آقا بر چه مبنایی فرمان میراند یا نمیراند. چرا باید حرف او را بشنوم؟ مگر او کیست؟ از کجا تا کجای حرفش را بشنوم؟ ممکن است الان باید بشنوم، یک ساعت دیگر نباید بشنوم. این وقت کی و کجاست؟ چطور است که تا آقا حکم ریاست جمهوری را تنفیذ نکردهاند، این آقای احمدینژاد عین من است، ولی وقتی نوشت، ریاست جمهوری عینیت پیدا میکند؟ این چیست؟ از کجا میآید؟ ممکن است بعضیها بپرسند با یک کلمه نوشتن؟ بله، دو تا نامحرم هم با یک کلمه گفتن به هم محرم میشوند. مگر پدر و مادرت بیشتر از یک کلمه گفتند؟ گفتند قَبِلْتُ: قبول کردم، خلاص! یک لا اله الا الله میگویی، میشوی مسلمان، همین را انکار کنی، میشوی مرتد. گاهی اوقات فکر میکنیم این الفاظ معنا ندارند یا مهم نیستند. بنویس آقا! یک وقت این جور کارها را نکنید. از کسی میخواهید دفاع کنید، مواظب باشید محبتتان به او باعث نشود جانب انصاف را رعایت نکنید. از کسی ناراحت میشوید، ناراحتی از او شما را دمدمی نکند. مبانی کار را درست ببندید، آنطور که خدا میخواهد بروید جلو. باید ببینیم چهجوری گفتهاند، همان جور عمل کنیم. طرف اگر خودش پیغمبر است که میداند، اگر نیست باید از پیغمبر و امام بگیرد. برای همین میبینی 50 یا 70 سال زحمت میکشند تا چیزی را به دست میآورند. در سیاست هم عین همین است. آیا کسی که میخواهد رأی بیاورد باید از هر راهی وارد شود؟ نه. باید از راه درست آمد. حضرت آیتالله مصباح گفتند بین اصولگراها، جبهه پایداریها را درستتر میبینم. آن وقت طرف میآید میگوید فلانی گرینکارت دارد، خب! دارد. میخواهی چه کارش کنی؟ آیا دعوا سر این است؟ اصلا محل دعوا اینجاست؟ داری مردم را از دعوا منحرف میکنی. چرا کسی که آقا دربارهاش میگوید اسلامشناس است و بعد از شهید مطهری و علامه طباطبایی، الان چشمم به وجود مبارک ایشان روشن است و جای خالی آنها را ایشان پر کرده است، نظرشان درباره جبهه پایداری این است؟ آن وقت ما میآییم و حرفهایی میزنیم که اینها گم بشود. دعوا این چیزهایی است که دارند میگویند؟ عین امریکاییها. یادتان هست روز 9 دی که راهپیمایی کردید، چه گفتند؟ من یادم است. امریکاییها گفتند یکی یک ساندویچ و ساندیس دادند، اینها آمدند بخورند و بروند. فکر میکنند همه مثل خودشان احمقند! برای یک ساندویچ، جمعیت میلیونی توی تهران راه میافتد؟ مردمِ خودتان این حرف را باور میکنند؟ اینجور نیست. باور کنید امریکاییها اینجوری نیستند. میفهمند. مگر میشود باور کنند که میلیونها نفر برای ساندیس آمدهاند؟ خودشان حالا آمدهاند برای والاستریت. چرا به اینها ساندویچ نمیدهند بخورند و بروند؟{خنده حضار} چرا نمیدهید؟ شماها که خیلی ساندویچ و نوشابه دارید. نمیفهمند. این دوستان هم خودشان میفهمند که دارند چه میگویند و میدانند موضوع از این قرار نیست. دوستان واقعاً به عنوان یک طلبه به شما تأکید میکنم مبانی سیاست را بدانید. آن چیزی که رکن رکین انقلاب اسلامی و نظام ما را تشکیل میدهد، ولایتفقیه است. ولایت است. اگر ولایت خدشهدار شد و مشکل پیدا کرد، دیگر نمیشود کاری کرد. الان مردم آمدهاند. وقتی مردم بیایند، او موظف است بایستد و میایستد. هر بیعت شما با مقام ولایت معنا دارد. آقا را میکشد وسط معرکه، بنابراین هر چه به ایشان میگویند شِعب ابیطالب است، میگوید نیست، خیبر است، بدر است. میایستد، باید بایستد. حالا اگر خدای نکرده رسید به شرایط امام علی چه کار باید بکند؟ کاری نمیتواند بکند. کسی را ندارد. بنابراین بودنِ تکتک ما در این مسئله دخالت دارد. این را دستکم نگیرید. ممکن است خیلیها نیایند. شاید حس میکنند وظیفه ندارند، ولی منی که تشخیص میدهم باید محکم بایستم. امام گفتند ریاست جمهوری چیزی نیست بروید مجلس را بگیرید من این را دو بار از حضرت آقا شنیدهام. یک بار در جلسه خصوصی و یک بار هم در جلسه عمومی. ایشان فرمودند، ما وقتی خدمت امام رفتیم که شهید بهشتی را به عنوان رئیسجمهور معرفی کنیم، امام فرمودند ریاستجمهوری چیزی نیست، بروید مجلس را بگیرید. اگر شما افراد درستی را در مجلس بیاورید، اینها رئیسجمهور را بالا میبرند و پایین میآورند. فرمان تکتک وزرا دست اینهاست. اگر اینها اهل معامله بشوند، برای تکتک وزرا مشکل درست میکنند و آنها کاری نمیتوانند بکنند. اینها باید آدمهای درستی باشند. آقا چقدر فرمودند تعامل کنید، با هم بسازید، چقدر تحقق پیدا میکرد؟ چرا نمیشد؟ مشکل کجاست؟ من فکر میکنم انشاءالله در آینده اگر بتوانیم دوستان خوبی را معرفی کنیم و به دوستان خوبی رأی بدهیم، خیلی کارها میشود کرد. دوستان! خیلی کارها شده، خیلی شهید دادهایم. کسی مثل امام، نفسش در این کشور بوده، خدا را شکر. دیگران به خدا چنین کسانی را ندارند. اساتید امریکا به خود من درباره آقا میگفتند ایشان خیلی باهوش است. موجود عجیبی است. مال این است که ولایت عظمی حمایتش میکند. شک ندارم. آیت الله بهجت گفتند : ولایت حاجآقا روحالله است که اینها را میکشاند یکبار خدمت آیت الله بهجت روز بعد از 22 بهمن رسیدم. پرسیدند: «خیلی آمده بودند؟» گفتم: «بله». فرمودند: «فکر میکنی همه اینهایی که آمده بودند، انقلاب را قبول دارند؟» گفتم: «نه». واقعاً همینطور است. فرمودند یعنی همه اینها آقای خمینی را قبول دارند؟ گفتم: «نه». گفتند: «پس چرا میآیند؟» گفتم: «نمیدانم». گفتند: «ولایت حاجآقا روحالله است که اینها را میکشاند». وقتی میگوید بریزید بیرون، میریزند بیرون. خودشان هم نمیدانند چرا. سئوال: کسانی که دیروز آقا حمایتشان میکرد و امروز همان آقا ساکت است، دل مردم دیروز و امروز با آنها یکی نیست. چرا؟ ولایت! دارد جهتگیری میکند. من کاملاً دقت کردهام. هر چیزی که توجه و نظر ایشان هست، جلو میرود، هر کاری را که نظر ایشان نیست، هی باید زور بزنیم. اول از همه که میخواهید کاری کنید، بروید چک کنید و ببینید چقدر دل ولایتفقیه با این کار هست یا نیست. این را دستکم نگیرید. خلاصه ولایتمداری کارها را خیلی زود جلو میبرد. این را از دست ندهید. در سیاست اسلامی، ولایت جا دارد و اصلاً ولایت است که مشروعیت میدهد. رها کنید که عدهای میگویند قانون اساسی چنین و چنان، انگار که قانون اساسی از آسمان آمده. اعتبار قانون اساسی به امضای ولایت است. شاید امید دارند یکجوری عوض بشود و اصل 110 را حذف کنند. طوری نیست. ممکن است بعضیها هم دو روزی این شکلی فکر کنند. اگر توهین کردند شما توهین نکنید پیشنهاد من بهطور جدی در این انتخابات این است که اخلاقی برخورد کنیم. توهین نکنیم. اگر هم توهین کردند، جواب ندهیم. مثل کسی که بد عمل میکند، بد عمل نکنیم. دوستان! واقعاً! توی نوشتههایتان و کارهایی که میکنید متخلق باشید. بالاخره انحراف هست، طبیعی هم هست، اما این نباید جوری بشود که خدای نکرده همه چیز بگوییم. آن چیزی را که باعث هدایت و ارشاد مردم هست بگویید. آن چیزی را که یقین داریم و لازم است، با مراعات بیشتر بگویید. طوری نمیشود. دلها دست یکی دیگر است. خواست به این سمت میآورد، نخواست نمیآورد. حساب کار دست خودش است. وقتی باید به ما تبریک بگویند که درست عمل کرده باشیم، نه وقتی که پیروز شدیم و رفتیم توی مجلس. اگر به وظیفه عمل کرده باشیم، باید به ما تبریک بگویند، خواه برویم توی مجلس، خواه نرویم. اگر اینطور فکر نکنیم، پس امام حسین(ع) شکست خورده، پس نباید به امام حسین(ع) تبریک گفت، باید به یزید تبریک گفت، چون برد. اینجور نیست. برنده کسی است که دارد درست عمل میکند. برنده کسی است که کارش مورد رضایت خدای متعال است، ولیفقیه از کار او راضی است، نه کسی که رأی بیشتر میآورد و میشود اول و یا دو تا صندلی بالاتر یا پایینتر مینشیند. اینها چیزی نیست. تقوای سیاسی در بحث انتخابات، مخصوصاً دوستان جوان، واقعاً رعایت کنید. از عزیزانی که قلم به دست هم هستند، همین توقع را دارم. به عنوان یک بچه مسلمان تقوای سیاسی را مراعات کنید. بزرگان ما همینجور یادمان دادهاند. ما هر چه از امام بلد شدیم، همین است. از حضرت آقا هر چی یاد گرفتیم همین است. البته ممکن است وظایف یکسان نباشند. وظیفه من با شما فرق میکند. انشاءالله امیدوارم کار مورد نظر خداوند متعال باشد و خوب انجام بگیرد. پینوشتها:


(1) قرآن کریم، سوره ملک، آیه 5.
(2) قرآن کریم، سوره طه، آیه 44.
(3) قرآن کریم، سوره حج، آیه 38.
(4) قرآن کریم، سوره نساء، آیه 150.
آیتالله اراکی فرمود:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت.
پرسیدم:
چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت:
خیر!
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت:
نه.
با تعجب پرسیدم:
پس راز این مقام چیست؟
جواب داد:
هدیه مولایم حسین است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت:
آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم:
میرزا تقی خان! 2تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد ...
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت:
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.
منبع:
کتاب آخرین گفتارها
خبرگزاری فارس: رهبر معظم انقلاب در دیدار با معلمان تصریح کرد: ملت ایران روز جمعه یکبار دیگر با حضور در صحنه، هوشیاری، بصیرت و موقع شناسی مثال زدنی خود را در دنیا به نمایش خواهد گذاشت.

رهبر انقلاب اسلامی در این دیدار که در ایام بزرگداشت روز معلم برگزار شد، ضمن گرامیداشت یاد و خاطره استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری و تبریک روز معلم ، در بیان جایگاه والا و ارزشمند معلم افزودند: مهمترین ویژگی معلم این است که انسانهایی با استعدادها، عواطف، احساسات و ظرفیت های فراوان در اختیار او قرار دارند و تلاش و ابتکار معلم می تواند از این کودکان و نوجوانان، دانشمندان برجسته و انسانهای صالح، دانا و توانا بسازد.
حضرت آیتالله خامنهای، آحاد مردم، آموزش و پرورش و خود معلمان را به قدرشناسی منزلت و جایگاه معلم توصیه و خاطرنشان کردند: عملکرد صحیح، با تدبیر، و دلسوزانه معلم، قطعاً می تواند بنیان مستحکمی را در جامعه پایه ریزی کند که بسیاری از مشکلات فرهنگی، اخلاقی و رفتاری، در آن حل شده، باشد.
ایشان همچنین با اشاره به فراگیری بی بدیل وزارت آموزش و پرورش در سراسر کشور و حتی در دورترین نقاط، مسئولیت این وزارتخانه را مضاعف دانستند و افزودند: در سالهای اخیر اقدامات قابل تقدیری در آموزش و پرورش انجام شده که مهمترین آنها تهیه سند تحول بنیادین است اما رسالت اصلی، اجرای این سند تحول است.
رهبر انقلاب اسلامی تأکید کردند: لازمه اجرای سند تحول بنیادین در آموزش و پرورش، برنامه ریزی دقیق و تهیه نقشه راه و عمل به آن، تا رسیدن به اهداف تعیین شده، است.
حضرت آیتالله خامنهای با اشاره به اهمیت بسیار بالای آموزش و پرورش در کشور و نقش آن در تربیت صحیح جوانان و ترویج فضائل اخلاقی در جامعه، خاطرنشان کردند: آموزش و پرورش باید برای نوجوانان و جوانان الگو سازی کند که بهترین الگوها نیز نوجوانان و جوانان شهید هستند.
ایشان افزودند: باید رفتار و صفات ارزشمند شهدا از جمله غیرت، همت، صداقت، سلامت، فداکاری، بینش والا، رفتار نیک با مردم و پدر و مادر، و همچنین دوستان در مقابل چشم نسل جوان امروز قرار داده شود.
رهبر انقلاب اسلامی خاطرنشان کردند: علاوه بر آموزش و پرورش، دستگاههای تبلیغاتی، صدا و سیما، دستگاههای دولتی و روحانیون نیز در معرفی الگوها و الگوسازی در جامعه، مسئولیت سنگینی بر عهده دارند.
حضرت آیتالله خامنهای در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به مرحله دوم انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی افزودند: ملت ایران همواره هوشیارانه و در لحظه لازم، کار به هنگام را انجام داده است که نمونه بارز آن حضور گسترده و درخشان مردم در مرحله اول انتخابات مجلس در اسفند ماه بود که این موقعیت شناسی تأثیر خود را هم گذاشت.
ایشان با اشاره به تمام نشدن کار انتخابات مجلس نهم، تأکید کردند: ملت ایران با قدم بلندی که در روز جمعه پانزدهم اردیبهشت برخواهد داشت و با حضور در پای صندوقهای رأی و کامل کردن مجلس نهم، بار دیگر موقع شناسی خود را به دنیا نشان خواهد داد.
رهبر انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه در شرایط کنونی جهان ملتها برای دستیابی به موفقیت باید هوشیارانه در صحنه باشند و ظرفیت های خود را به میدان بیاورند، افزودند: به لطف خداوند، ملت ایران، در صحنه حضور دارد و بصیر و موقع شناس است و دشمن خود را هم به خوبی می شناسد و فریب تظاهر ریاکارانه او به دوستی را نیز نمی خورد.
حضرت آیتالله خامنهای، انتخابات را یکی از مظاهر حضور در صحنه دانستند و خاطرنشان کردند: در شرایط کشمکش میان قدرتهای مادی، ملت ایران برای اینکه بتواند از حقوق خود و نسلهای آینده دفاع کند، باید همواره حضور در صحنه و هوشیاری را حفظ کند.
ایشان با تأکید بر اینکه افق آینده برای ملت ایران بسیار روشن است، افزودند: به فضل پروردگار قطعاً فردای ایران اسلامی بهتر از امروز خواهد بود.
در ابتدای این دیدار آقای حاجی بابایی وزیر آموزش و پرورش با اشاره به تصویب سند تحول بنیادین گفت: برای اجرایی شدن این سند، 12 کار گروه تخصصی در مرکز و هفتصد و پنجاه ستاد در کشور تشکیل شده است.
وی با اشاره به تغییر ساختار در آموزش و پرورش و افزایش ظرفیت پرورشی افزود: تشکیل معاونت تربیت بدنی و سلامت، برنامه ریزی برای اجرای نهضت ملی حفظ قرآن، ساخت یکهزار سالن ورزشی، برنامه ریزی برای مراقبت از آسیب های اجتماعی، تکمیل پوشش آموزشی در همه روستاها، و توجه ویژه به دانش آموزان نخبه از جمله اقدامات انجام گرفته، است.